کوچ

با پای پیاده
کوچ

به نام خدای مهربان

روزمره نویسی های یک آدم پیاده

آخرین مطالب
پیوندها

حافظ خوانی

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۸ ق.ظ

به مناسبت روز حافظ، رادیوبلاگیها برای ما فال گرفته بودند. دیروز دیوان جیبی حافظ را آورده بودم که غزل را بخوانم، روی مبل مانده بود. دخترک آمد و برداشت و باز کرد و شروع کرد به خواندن. بعد گفت بیا مشاعره. من توی آشپزخانه مشغول پخت و پز بودم. همینطور او یک بیت می خواند از روی کتاب و من باید از حفظ جواب می دادم. بازی جالبی بود. چند نکته را برایش توضیح دادم و چیزهای خوبی یادگرفت. اول سبک نوشتن قدیمی کتابهای خطی، مثلا توی شعر نوشته بود: "بامید". (دل بامید صدایی که مگر در تو رسد...) دخترک گفت که قبلا "نامید" را خوانده و میداند که یعنی "ناامید"؛ گفتم "نامید" فعل است و یعنی "نام گذاشت". آن چیزی که معنای "ناامید" می دهد "نومید" است. توضیح دادم که در قدیم، ه آخر "به" را حذف می کردند و به کلمهء بعد می چسباندند. پس "بامید" همان "به امید" است.

هر بیتی که می خواند، می گفتم حالا کلمه سخت هاش رو بگو. بعد در حد سواد خودم برایش معنی می کردم. بعضی وقتها هم خودم معنی یک کلمه را ازش می پرسیدم. بعضی کلمه ها را فکر می کرد معنیشان را میداند، مثلا "تازیانه" را گفت از چیزهایی است که به اسب وصل میشود. گفتم تازیانه، همان شلاق است که اسب را با آن می زنند تا بدود. 

پرسید: فرهاد کیست؟ گفتم همان که کوه کن بود... گفت آره شناختم!

 یک بار دیگه پرسید: کامران کیست؟(بر منتهای همت خود، کامران شدم) گفتم "کامران شدم" ، یعنی به آن چیزی که دلخواهم بود، رسیدم. کام یعنی چیزی که دلبخواه آدم باشد. مثل کامروا، کامیاب، همان معنی کامران را می دهد. (امیدوارم درست گفته باشم.)

همینطوری یک بیت یک بیت پیش رفتیم و حافظ خواندیم و حال کردیم. هم بازی و هم گفتگو، هم شعرخوانی و هم توضیح و معنی لغات، در حد وسعمان. خوش گذشت.

بعضی چیزها را مدرسه به بچه ها یاد می دهد، بعضی چیزها را هم یاد نمی دهد. توی بازی دیروز ما چیزهایی هم بود که توی مدرسه یاد نمی دهند.

برای امیررضا

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۵ ب.ظ
  • پیاده

در خانه

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ


در چوبی خانه


* عمه جان از مکه آمده بود. رفتیم زیارت قبولی. یک گلدان بزرگ آگلونما برایش هدیه بردیم. دخترعمه ها که ذوق کردند و خوششان آمد. اول می خواستم ظرف برایش بخرم. اما کیست که نداند همهء کمدها و خانه ها پر از ظرفهای بیخودی است که هی همه به هم کادو میدهند. گل بهتر است. رشد می کند، زنده است. 

* کاش یک نفر پیدا شود تاثیر مغازه های کادویی و چشم روشنی را بر اقتصاد مملکت بررسی کند. همه جنس خارجی، چینی ، فرانسه، آلمان و غیره. و گرانقیمت... (همان بهتر که گل خریدیم!)

* چینی زرین، فوق العاده است! چه طرح هایی! چه گلهایی! اینقدر زیبا که تصمیم گیری برای خریدار سخت میشود. چرا باید آدم آرکوپال فرانسه بخرد، وقتی چینی ایرانی به این زیبایی و با کیفیت هست؟ 

* مامان خانم ابتکار به خرج داده، چند کیلو شکر را با مقداری آب حل کرده و یک شیرهء غلیظ درست کرده برای عمه خانم. که تو این شلوغی رفت و آمد مهمانهاش، نخواهد یه لنگه پا وایستد و حالا دلنگ دلنگ هی شکر تو آب هم بزند و شیرینیش را بچشد. چند قاشق شیره تو یه پارچ آب و نصف لیوان عرق نعنا یا آبلیمو، میشود یه شربت سریع. بله، خواهرشوهرهاشون بسیار از این کار مامان خوشحال و راضی بودند. 

* اول کار عمه بعد از ورود به خانه این بود که یک کیف کوچولو به دخترم هدیه داد، غیر از سوغاتیش. با تاکید به اینکه بخاطر چادرش است. مشهد هم که بودیم خیلی بابت چادرش تشویق شد. مغازه دارها، یا زائرها یا حتی عابرهای معمولی، احسنت و آفرین و شیرینی و... اینها یادش می ماند. همانطور که خودم بچگی هایم را یادم مانده.

* آقای همسر، داشت برای دخترک چیزهایی را توضیح میداد که قبلترها برای من هم توضیح داده بود: 

اینجا خانهء عمویم بود، آنجا خانهء بابابزرگم، آنجا خانه های آن دو عموی دیگرم. یک سرداب خیلی بزرگ داشت. از این خانه به آن خانه راه داشت. از این در می رفتی تو، بعد از دالان حیاط بود، حوض داشت، ایوان داشت، اتاق داشت. بعدش یک حیاط دیگر بود، یک خانوادهء دیگر، بعد از حیاط دوم یک حیاط دیگر بود. پله می خورد می رفت برای غرفهء بالای ساباط. اتاق مهمان آنجا بود. اینجا مغازهء بابابزرگ بود. آنجا فوتبال بازی می کردیم.

این خانهء آقای فلانی بود که اگر در بزنم بروم داخل گریه ام می گیرد... 

بغض کرده بود و حرف را تمام کرد و برگشتیم. حق داشت. از دو سه تا خانهء بزرگ قدیمی که چند خانوار در آن زندگی می کردند، شلوغ و پر رفت و آمد بود، و جا داشت ثبت میراث فرهنگی بشود، چیزی باقی نمانده بود.

 داشتم فکر می کردم بیست سی سال بعد، (اگر هنوز از این شهر چیزی باقی مانده باشد، و اگر حومهء تهران تمام ایران را نبلعیده باشد) اگر دخترم با کسی، همسری یا فرزندی به اینجا بیاید، برای او چه خواهد گفت؟ خانه ها که نیستند، خاطرات پدرش هم که دیدنی نیستند. شاید به او بگوید: اینجا چند تا خانهء آجری معمولی بود که بابا با آنها کلی خاطره داشت. 

خاطرهء او چه خواهد بود؟ 

حق سکوت

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ

عادت کرده ام که به همسایه ها سر بزنم. از وقتی که اینجا آمدیم، این عادتم ادامه دارد. تنهایی حوصله ام سر می رود. قبلا همسایه های خوبی داشتم. بعضیشان هم اینجا آمده اند. خانم پرهامی قطعهء 6  و خانم سبزواری قطعهء 9 است. من اما قطعهء 8م.
 
اینجا کم کم ساخته شد. اولش فقط یک گودال بزرگ بود. خیلی بزرگ و گودتر از قد یک آدم ایستاده.
کم کم خانه ها را ساختند و یکی یکی و دوتا دوتا همهء همسایه ها رفتند توی خانه هاشان.
فاصلهء مکانی خانه ها، رابطهء مستقیمی با زمان دارد. آنها که زودتر آمده اند، نزدیکترند و آنها که دیرتر، دورتر.
اسم صاحبخانه روی در نوشته شده. این یکی بزرگ خاندان ذراتی است. آن یکی پدر خانم محبی استاد دانشکده ریاضی.
آن یکی پسر جوانی است. این یکی پیرزنی است که به ماه نرسیده شوهرش پیشش آمد.


مهمان می آید. هرهفته عصرهای پنجشنبه اینجا شلوغ می شود. همهء همسایه ها مهمان دارند. مهمان ها به هم سر میزنند، از هم پذیرایی می کنند، به هم دلداری می دهند. آنها همدرد اند. همسایه اند، گیرم همسایه های هفتگی!  

 اوایل بیشتر می آمدند. هر روز ، هر هفته، هر ماه...
کم کم، کمتر شد.
اوایل گریه می کردند، زاری و بی تابی می کردند، کم کم، کمتر شد.
البته به جز مهمان آن پسر جوان: مادرش. این یکی آرام نمی گیرد.
و یک نفر دیگر هم: "او"؛ که مهمان "آنها"ست.
"آنها" یک مادر و یک دختر کوچولو هستند. "او" پدر خانواده است: مردی میانسال، متوسط القامه، مومشکی، آشفته حال، پریشان، بی تاب...
 وقتی که دیگران هر هفته می آمدند، او هر روز می آمد.
وقتی که دیگران فقط پنجشنبه می آمدند، او جمعه ها، سه شنبه ها و حتی گاهی یکشنبه ها هم می آمد. در خانه را آبپاشی می کرد و می نشست به گریه. همین. فقط گریه میکرد و با دستمال اشکهایش را پاک می کرد.
حالا که یکسال بیشتر گذشته، هنوز مشکی پوشیده، هنوز با دستمال چشم های سرخ و اشک آلودش را پاک می کند.

با "آنها" حرف نزده ام. دوست دارم حرف بزنم. اما تماشا نمیگذارد. اندوه نمیگذارد. هر دو زیبا، لبهء باغچه می نشینند، موهایشان را دورشان پخش می کنند، مادر به تنهء درخت تکیه می دهد و دختر سرش را روی دامن مادر می گذارد و در سکوت به پدر نگاه می کنند، با چشمهای مشکی پر از اندوه به شانهء مردانه ای که از هق هق گریه می لرزد، نگاه می کنند.
من هم او را تماشا میکنم.
دیروز هم همین کار را می کردم، دم در خانهء همسایهء سمت چپی نشسته بودم.
دو تا خانم مهمان نشسته بودند و لب می جنباندند. بعد سربلند کردند و او را دیدند.
اولی گفت: آن آقاهه چقدر گریه می کند.
دومی گفت: اوهوم...
+ زنش بود؟
- آره، با بچه اش. تصادف کردند. کمربند نبسته بودند. بچه هم عقب ماشین خواب بوده.
+...
- پشت فرمون، یک لحظه خوابش می بره، یا چشمهاش رو هم میرن، میره تو دره.
+ آخییی... معلومه خیلی دوستشان داشته. از گریه هاش، از رفتارش پیداست...
-بیشتر بخاطر اینکه خودش مقصر بوده. نباید می خوابید. 
+...

بلند شدم و رفتم.
 آدمهای ساکت حق دارند. جهان با حرفهای نزده، واقعی تر و شاعرانه تر است. در سکوت، اشکهای مردانه، معنای محبت و دلتنگی می دهند نه ندامت و پشیمانی. 


آرمیتا

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹ ق.ظ


یکی از شبهای دههء محرم، ساعت یازده و بیست دقیقهء شب؛ کار خیمه گاه و هیات تمام شده بود، اما هنوز میدان و محله شلوغ و پر از آدم بود. 

مردم مشغول جمع کردن وسایل عزاداری و خیمه گاه بودند. من و دخترکم کنار میدان منتظر رسیدن همسرم بودیم.
پرایدی جلوی ما توقف کرد که خانم و آقایی توی آن بودند. خانم صدا زد: آرمیتا!
و آرمیتا از پشت سر ما، از توی چمنهای محوطهء خیمه گاه آمد. هشت- نه ساله، با بلوز و شلوار و یک شال روی سرش و یک بسته کاغذ که معلوم بود از خیمه گاه حسینی گرفته و آنجا بوده است.


خوش بینانه ترین حالتی که می توانم به قضیه نگاه کنم، این است که فقط دو سه دقیقه بچه را تنها گذاشته اند تا ماشین را از محل پارکش بیاورند. 

بدبینانه اش اینکه به اعتبار و اعتماد مسئولین هیات خیمه گاه حسینی، بچه را رها کرده و رفته و نیم ساعت یا یک ساعت بعد برگشته اند. 


الان فقط یک سوال در ذهنم هست: یعنی توی خانه تلویزیون ندارند؟ اخبار نمی بینند؟ روزنامه نمی خوانند؟ نمی ترسند؟

نذری

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ق.ظ

از چیزهای خوبی که در این دههء محرم دیدیم، این بود سر میدان یک بنر بزرگ زده بودند و با رنگ قرمز خیلی درشت نوشته بودند: نذری داریم!
بنر مال یک مغازهء خشکشویی بود. نوشته بود توی دههء محرم همهء لباس ها و پارچه های مشکی عزاداری، از پیراهن و چادر و پرچم و کتیبه و... را مجانی می شوییم!

عاشورا

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۰ ق.ظ

امام حسین


اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ 
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً 
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
 وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ 
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

روضه

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۷ ق.ظ

دیروز عصر، از خانه که بیرون زدیم با دخترک نقشه کشیدیم تا شب، هر چی روضه سر راهمان بود، برویم. و رفتیم. عصر یکی، روضهء مسجد دومی، بعد از مسجد دو تا. که دخترک یکیش را آمد. این وسط خانهء عموش هم رفت و حسابی هم با دخترعموش، بازی کرد. بعد برگشتیم خانه.

 10 و نیم شب هم هیات مسجد، بعد دخترک خسته شد، رفتیم هیات آن یکی مسجد، بعد رفتیم حسینیه که به دعای آخرش رسیدیم. بعد برگشتیم و قبل از خانه رفتن، دوباره به هیات دو تا مسجد سر زدیم. بله، تازه مقاومت کردم، وگرنه دخترک عزاداری شب تاسوعا را به شکل پیاده روی اربعین در می آورد، بس که ما را راه برد.

...

عصری به دخترک گفتم زود نماز بخون که بریم. گفت کجا؟ گفتم هر جا. راست همین کوچهء خودمونو می ریم تا سر خیابون، هر خونه ای دیدیم پرچمش سیاهه و درش بازه و صدای روضه میاد، می ریم تو. گفت نمیشه. زشته. خونهء مردمه. دعوتمون نکردن.
گفتم این حرفا نیست که. روضه مال امام حسینه. مال همه اس. همه دعوتن. برای همین درو باز میذارن. ما هم یکی از همسایه هاییم دیگه. فوق فوقش فکر می کنن یه همسایهء دیگه خبرمون کرده. بیا بریم!

 سرسنگین، رضا داد و آمد.
رفتیم تو کوچه دور زدیم. پشت در خانه ها پرچم سیاه زده بودن، با آگهی. نشان کردیم. این ساعت 7. اون ساعت 8 و نیم. این یکی 4 و نیم. بیا بریم که به موقع رسیدیم. رفتیم تو و سلام و نشستیم.
کم کم شلوغ شد، کم کم بقیه همسایه ها هم آمدند. هم عروس و دخترش هم آمدند. به دخترم گفتم ببین اینجا همه آشنان. ببین خوب کردیم آمدیم. با لبخند گفت آره.
تمام که شد و آمدیم بریم بیرون، به صاحبخانه قبول باشدی گفتیم، گفت خوش آمدی. به مامان سلام برسون، پریروز آمده بود. امروز نیامد.
مامان؟؟
ای وای من!
این خانم، همکار مامان بود! همیشه میگفت روضه شان برو، نزدیک خانهء شماست.
نگو چرا چهره اش آشنا میزد. نگو چرا آن دختر چشم و ابرو مشکی اش، چشم مرا گرفت. مامان قبلا گفته بود برای داداش کوچیکه.
تمام مدت می دانستند دختر و نوهء مامان هستیم. تمام مدت ما را میشناختند و ما آنها را نمیشناختیم. 

می دانید چه حالی دارد بفهمید کسانی که نمیشناختید، میشناختندتان؟

 تازه ما خیلی سنگین و خانم نشسته بودیم. آبروی مامان و خودمان را حفظ کردیم.

...


سال پیش، گمانم چنین روزی مامان را از بیمارستان آوردیم خونه. من پیشش بودم؛ مسئول پانسمان.
لابد ده دوازده روز بعد، عاشورا بود.
هر سال عاشورا کجا بودم؟
مقتل خوانی، مسجد جزایری
دو سال هم قصه گویی برای بچه ها در کنار روضه و اعمال عاشورای خانمها. 
پارسال، مثل فردایی، لنگ ظهر خسته از خواب پاشدم، دیدم عاشوراست و چند روز است هیچ جا عزاداری نرفتم. نه هیئت، نه حسینیه، نه روضه، نه مسجد...
شال و کلاه کردم و از خانهء پدری زدم بیرون، همه جا پر از صدای یاحسین ع بود. به خودم گفتم دنبالهء یکی از این صداها حتما به یک جایی می رسد.
چند خانه آن طرفتر رسیدم به در باز یک خانه. زنانه بود. 
مقتل خوانی زنانه، دیده بودی تا حالا؟
زنهای عرب خیلی باحال عزاداری می کنند.
دو تا خانم بودند. زیبا. محجبه. باسواد. با متانت و وقار و حتی غروری که یک بانوی عرب باید داشته باشد.
یکی در میان می خواندند. این خانم مقتل را می خواند، آن خانم برای هر شهیدی مرثیه و نوحه اش را می خواند.
ظهر که شد، برای نماز قطع کردند و گفتند: الصلوه، که امام حسین ع برای نماز شهید شد. بعد از نماز ادامه دادند...
 آخرهای روضه که می شود، خانمهای عرب دیگر نمی نشینند. شور و حال نوحه خوانی نمی گذارد. گفتم که خیلی گرم و پرشور و باحال عزاداری می کنند. همه ایستادند و دور مداح حلقه زدند. بلند بلند ترجیع بند را تکرار کردند، بلند بلند زار زدند و گریه کردند، یزله رفتند، به سر و سینه کوبیدند و حسین حسین گفتند... اشک ریختند، اشک ریختند، اشک ریختند...
اینقدر قشنگ عزاداری کردند که نمیشود نوشت.

صبح نوشت: زود بریم امروز هم به روضه ها برسیم. التماس دعا.
عصر نوشت: من دو سال صبح عاشورا، سعادت داشتم برای بچه ها قصه بگویم. قصهء عموی فداکار. الان فقط دلم می خواهد دوست جان زنگ بزند و بگوید: فردا هم بیا برای بچه ها قصه بگو. 

آب آور

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۵ ق.ظ


سقای لب تشنه


اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست

کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست


حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست

کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست


زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد

کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست


به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین

چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟


حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود

که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟


شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!

حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست


حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر

حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست


نمانده است به دست حسین از گل‌ها

گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست


هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد

هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست


قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو

اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست


شاعر: مرتضی امیری اسفندقه

محسن

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ


عنایت می کند دلبر، وساطت می کند خنجر
که بی سر پر بگیری در هوای حضرت بی سر!

چگونه زیستی ای گرمیِ ظهر عطش با تو!
که چون خورشید، زیبا جلوه کردی لحظه ی آخر

تو افتادی به خاک اما نیفتاده ست این بیرق
و برمی خیزد از خون تو صدها محسن دیگر

نمی دانم نمی دانم چه رازی در نگاه توست
که چون من خیره می مانَد به چشمت هر تماشاگر!

نگاهِ تو پر از ایمان، نگاهِ دشمنت حیران
لبالب یک نگاه از خیر بود و یک نگاه از شر

حسین آمد به بالینِ تو زینب هم به همراهش
چه رؤیایی از این خوشتر، چه پایانی از این بهتر؟

خوشا نذرِ شهید کربلا آنگونه جان دادن
خوشا تنها، خوشا تشنه، خوشا زخمی، خوشا بی سر

شاعر: رضا ابوذری